X
تبلیغات
زولا

گیجی گنگ روزگار

شنبه 29 خرداد 1395

پر هستیم از دوگانگی، از اندیشه های دو پهلو، از نگرش‌های دو بعدی و گیجی گنگ روزگار. انسان هستیم نه ربات. شعور هستیم نه شعار.

سوال بزرگ

پنج‌شنبه 27 خرداد 1395

تدبیر تو و امید من کو؟!


خطاب به آقای معاون نخست

یکشنبه 23 خرداد 1395

آقای اسحاق جهانگیری، معاون اول رییس جمهور

یک پیشنهاد برای شما دارم؛ شما که دستور دادید فیش های حقوقی مدیران دولتی که مبالغ نجومی دریافت می کنند را پیگیری کنند، لطفا نخست از خودتان آغاز و فیش حقوقی تان را برای مردم منتشر کنید تا اعتماد مردم به دولت جلب شود.


حبیب ما رفت...

جمعه 21 خرداد 1395

حبیب امشب مهمان خداست.


رهبری

چهارشنبه 19 خرداد 1395

میدان اتلاف وقت

یکشنبه 16 خرداد 1395


میدان جلفا یکی از مکان های تاریخی اصفهان است که هنگام بازگشت از کارم در مسیرم قرار دارد. هر روز و هر شب پسران و دختران زیادی اوقات خود را در آنجا می گذرانند. جوانانی که با پزهای مختلف، سیگار می کشند، لباس های عجیب و غریب می پوشند، به قول خودشان دختر بازی یا پسر بازی می کنند، درگیر می شوند، هیزی می کنند و...

من هم از سر کنجکاوی گاهی وقت ها روی یکی از سکوهای میدان می نشینم و رفتار و گفتار این جوانان را رصد می کنم. در این لحظه مونولوگ های اغلب  سوالی من آغاز می شوند‌؛ ابتدا از خودم می پرسم اینان همان جوانانی هستند که قرار است آینده این شهر و کشور را بسازند؟  سوال بعدی ام این است که این بچه ها از کدام طبقه اجتماعی-اقتصادی جامعه هستند؟ برخی از آنها که سر درگریبان تنها نشستند و بدون این که بلد باشند پکی بر سیگار می زنند آیا مشکل خانوادگی دارند یا شکست عشقی خورده اند پرسش مهم دیگری است که با خود زمزمه می کنم. روزی از همکارم که من را همراهی می کرد، پرسیدم به نظر تو در بین این بچه ها کسی هم پیدا می شود که در آینده بتواند برای خودش زندگی مستقل و خوبی تشکیل دهد.

پلیس امنیت اخلاقی رسید و همه مثل یخ ذوب شدند. مثل این که من هم زیاد نظاره گر بودم و بیش از حد در این میدان نشستم و از خودم سوال پرسیدم باید بروم؛ وقت گوهری گرانبهاست.

زندگی یعنی همین...

پنج‌شنبه 6 خرداد 1395

دستم را جلوی چشم هام گذاشتم تا اتفاق هایی که میفته رو نبینم. گاهی اوقات خودمو گول میزنم و از لا به لای انگشتام دزدکی یه نگاهی میندازم. یه حس غریبی هست؛ من هیچوقت تو زندگیم این احساس رو تجربه نکرده بودم. من همیشه به همه چیز اتو کشیده نگاه می کردم، اما مثل اینکه اتوی ذهنم از برق کشیده شده یا اینکه المنتش سوخته و سرد شده. وقتی «کیوان» کیفم رو از دستم گرفت اوج یه رویداد بود. راستی چقدر به موقع؛ از شدت ضعف داشت دست و پام شل می شد که این دیونه ی همیشه همراه با خنده هاش به من انسولین تزریق کرد. زندگی یعنی همین...


پ.ن: من هیچوقت تو زندگیم عاشق نشدم. اون فقط یه آغاز کثیف بود که تموم شد.