X
تبلیغات
زولا

زندگی یعنی همین...

پنج‌شنبه 6 خرداد 1395

دستم را جلوی چشم هام گذاشتم تا اتفاق هایی که میفته رو نبینم. گاهی اوقات خودمو گول میزنم و از لا به لای انگشتام دزدکی یه نگاهی میندازم. یه حس غریبی هست؛ من هیچوقت تو زندگیم این احساس رو تجربه نکرده بودم. من همیشه به همه چیز اتو کشیده نگاه می کردم، اما مثل اینکه اتوی ذهنم از برق کشیده شده یا اینکه المنتش سوخته و سرد شده. وقتی «کیوان» کیفم رو از دستم گرفت اوج یه رویداد بود. راستی چقدر به موقع؛ از شدت ضعف داشت دست و پام شل می شد که این دیونه ی همیشه همراه با خنده هاش به من انسولین تزریق کرد. زندگی یعنی همین...


پ.ن: من هیچوقت تو زندگیم عاشق نشدم. اون فقط یه آغاز کثیف بود که تموم شد.

نظرات (5)
خیلی خواستنی هستی برام رفیق
پاسخ:
فدات کیوان
متوجهم
البته ما هم فقط گوینده ایم(خودم رو میگم)
دلتون استوار
:)
پاسخ:
فدای تو فاطمه عزیزم.
شبت آروم
ریسک اینکه از عادتی غیر از همیشه نگاه کنیم
این هم امتحان کردید؟
پاسخ:
خیلی سخته. شاید همین متفاوت دیدن هام خسته م کرده
گاهی باید ریسک کرد و عینکمون رو برداریم
:)
پاسخ:
ریسک همه چیز منو گرفت
پاسخ:
سپاس
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد